
بگذار حال که باز گشته ام و تو را با قشنگترین احساسها یافته ام قدری برایت بنویسم. بگذار حالا که دست در دست تو دارم به آرزوهایم سلام کنم. بگذار در حالیکه یاد و خاطر نازنینت کنج قلبم را گرفته بر کتابت بوسه نهم.
بگذار بنویسم . بنویسم و بنویسم. . . آنقدر مینویسم تا حکایت نوشته هایم را بنویسند. ..
بگذار بنویسم.
بگذار من هم دستانم را بیشتر به درگاهت نیازمند کنم.
بگذار آرام صدایت کنم.
نفسهایم را برای تکرار نامت در سینه حبس میکنم. برای ذکر نام نازنینت وجودم به تکاپو می افتد. واز عمق قلبم قلبی که در دستانت جای گرفته زمزمه میکنم ...
خدایا ....
خدایا هر گاه دیو بزرگ شکست ، در برابر چشمانم با خنده هایش وجودم را در هم میشکست کسی جز تو به یادم نبود. ...
خدایا هر گاه بر چاه عمیق نا امیدی می افتادم طنابی جز طناب یاریت مددکارم نبود.
خدایا ، ای نازنین ! چگونه است سزای اویی که دوستش بداری و بی آنکه لطفت را بشناسد گله مندت باشد؟
خدایا؟ چگونه میتوان توصیف کرد زیبایی نوازشت را بر سرنوشت آن بیچاره ؟
خدایا؟ چگونه میتوان الهی العفو گفت برای گناهان یک مسافری غریب؟
خدایا؟ مسافری که کوله بارش تهی است ! چگونه میتوان باز شمرد آن کرامتی که عطایش کرده ای تا لحظه ای چشم از آن نگیرد و آنها را چون توشه جاویدی در کوله بار قلبش جای دهد؟
خدایا؟ مسافر غریبت در ماهی غریب آرام صدایت میزند ..
گوش به غصه هایش و گوش به شادمانی هایش دار که همین برایش زیباست.
در آخرین لحظه نیز بگذار خودش اقرار کند و فریاد برکشد که خدایا :
تنها تو را دارم، و تنها امیدم تویی تنهایم نگذار!