مسافر شهر رویاهایم . می روم تا تو را در رویاها بسازم و باز گردانم با خود به وادی حقیقت
برام دعا کنین به دعای تک تکتون خیلی خیلی احتیاج دارم .
همین !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!
من همان گوینده بی زبانم که کلامم فقط احساس گل شب بو هاست من همان عاشق بی قلبم که ضربانش لحظات انتظار توست و من همان دیده بی اشکم که قطراتش به شوق نیم نگاهی از تو فرو میریزد من همان مسافر شهر رویاهایم که میگردم به دنبال نگاه بی مقصد تو ......! و میدانم روزی ساکن شهر رویاها خواهم بود...