
راه زیادی آمدم خیلی زیاد و حال رسیده ام به آبادی به آبادی که پر از صدای پر کشیدنهاست آبادی که صدای پای رودش طنین خوش ستودن است همان دیاری که هوای مه آلودش یادگاری از دل تنگیست که میخواهد بگوید اما نمیداند به کدامین زبان با کدامین واژه ها مهربانیها و عطوفت را باز گوکند.از منیتش خسته شده و دیگر هدفی برای بودن در دیار تکراری ها ندارد هنوز چیزی به دستش نیست کوله باری تهی از اشیای مادی و دلی تنگ و سرد و تاریک به کجا خواهد رفت؟ نمیداند! درون قلبش لبخندی بی رنگ اما زیبا نهفته و پرتو سبز رنگی که منشا لطفی بیکران است وجودش را گرما بخشیده صدایی آرام و مهربان در گوشش ندای دوستی میخواند . رها نمیشود چرا که عشق به خوبی و عشق به فرمانبرداری قشنگ درونش جان گرفته و خیال بازگشت ندارد.در شروع است شروعی تازه شروعی به رنگ یکی بودن و شروعی با دستانی بزرگ زیر سایه ای مملو از همراهی و همدردی .شروعی که میان قلب کوچکش غبطه های توانستن و نبودن را به یادگار دارد.امیدی برای آرزوهایی که هنوز برای چیدن زود و کوچکند و تا رسیدن فاصله ای ندارند.او دریافته ، او دیده ، او شنیده و او حس کرده بارها هم دیده و بارها حس کرده بود ولیکن اینبار غنچه های نشکفته غبطه چینی عمر گذشته اش را در هم شکسته و راهی جز دست دوستی ندارد. برای دوستی باید به شهر دوست سفر کرد.تا حقیقت را حس کرد. راهش دور نیست همین نزدیکی ها پشت همین آبادی با دری همیشه گشوده .او میرود اما نمیداند به چه راهی برود تا باز نماند که دوباره بشکنند چینی تلخ وجودش را . برایش دعا کنید.......