تبليغاتX
سفری به رویای خویشتن
مسافر شهر رویاهایم . می روم تا تو را در رویاها بسازم و باز گردانم با خود به وادی حقیقت

آقای سنگتراش عزیز اینبار تو جاده خورده به پستمون واستون تعریف میکنم تا هممون یه درس دیگه بگیریم و سعی کنیم هیچ وقت مثل سنگتراش نباشیم:

 

 روزی ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است !

 

به قول یکی از دوستای خوبم که به سلامتی عازم آکسفورد هستن و حیفم اومد سخنشون رو اینجا نیارم چون با موضوعم چندان بی ارتباط  هم نیست:

 

هستي تو را به اين گونه كه هستي مي‌خواهد،

از اين رو همين هستي كه هستي،

هستي اينگونه كه هستي به تو نياز دارد

وگرنه كس ديگري را به وجود مي‌آورد و نه تو را

بنابر این خودت باش.

 

                                                         دوست کوچک شما :مسافر شهر رویاها...

                                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

  

                                

گاهی اوقات که دریای آروم زندگی طوفانی میشه و همه چیزو خراب میکنه خودمونو تو چند متریه مرگ میبینیم و برای نجات جسممون از غرق شدن دست و پا میزنیم . اما وقتی چشمامونو خوب باز میکنیم میبینیم که خیلی وقته که گوشه ای از پیراهنمون گیر کرده به یه تکه چوب وسط دریا و تازه میفهمم که زنده بودیم و داشتیم برای زنده موندن تلاش میکردیم.و میدونیم که باید بجای تلاش برای فرار از مرگ تلاش کنیم تا خودمون رو به ساحل زنده بودن برسانیم. پس بهتره سعی کنیم هیچ وقت چشمامونو نبندیم حتی اگه بدترین طوفان رو زندگیمون سایه کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

 امیدوارم که هیچ وقت تو هیچ راه بی نشونی نیفتین و هیچ وقت نا امیدی چراغ جاده های تاریک زندگیتون نشه .این متن ها رو واسه بعضی از شما  دوستای خوبم که مثل خودم خیلی وقتا احساس خستگی و سیری از دنیا می کنین هدیه میکنم. مینویسم تا یه بار دیگه باهم بخونیم و بدونیم که با بدبینی و سستی اشتباه بزرگ زندگیمون رو داریم مرتکب میشیم.

جاده در دست تعمیر است .....

برای خواندن این متن بعدا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

زندگی دفتر شیرین خاطره هاست خوبی بدی زشتی زیبایی ریا صداقت دوروئی سادگی همه از صفحات نازنین  زندگیند و کسی نیست که فقط خوبیها ویا فقط بدیها را دیده باشد.البته اگر بخواهیم واقعی تر نگاه کنیم اصلا بدی وجود ندارد مگر خدا خوب نیست؟ پس چرا باید بدی برای بنده اش بیافریند.پس باور کنیم و نیک بیاندیشیم که کسی که خوب است نه بدی به وجود می آورد و نه بد کسی را میخواهد . بدیها همه پشت نا امیدیها و ایمانهای ضعیف است  که ما خود آنها را فراخوانی میکنیم.اما چقدر خاطره های روزهای زندگی  بیادماندنی خواهد بود امید زیر بسمه تعالی دفتر نگارده شود. امید به باران رحمت الهی و امید به شادی ها و انرژی های نهفته فرداها برای برداشتن گامی در جهت خوشنودی آن بزرگوار.....پس باید در راه زندگی و امتحان آن مهربان امیدوار قدم برداشت به این اندیشید که چقدر میتوان خوش شانس و سعادتمند بود که فرصتی داده شده تا نفس کشید و قدم به جلو گذاشت . این یک نعمت بزرگ است پس خودمان را دست کم نگیریم و در وهله اول به خودمان و در وهله بعدی به زندگی قشنگمان ارزش قائل شویم تا شرمنده او و لطف بی کرانش نباشیم  .برای داشتن و شناختن ارزش این زندگی به خاطر بسپاریم که ...

داشتن احساس نيکو به زندگي ، در گرو داشتن احساس نيکو به خود است

                                                        مسافر شهر رویاها....!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم