تبليغاتX
سفری به رویای خویشتن
مسافر شهر رویاهایم . می روم تا تو را در رویاها بسازم و باز گردانم با خود به وادی حقیقت
                                                 

وقتی که بندگان من ، در مورد من از تو پرسیدند پس ( بگو ) همانا من نزدیکم به آنها و به دعای دعا کننده جواب میدهم وقتی که مرا بخواند،پس اجابت کنند مرا و ایمان بیاورند به من،امید است راه رشد و صلاح را بیابند.:بقره/۱8۶  

                                                    

دعا انسان را نیازمند خداوند بی نیاز میگرداند.دعا روح تکبر و غرور، که موجب بدبختی و سقوط هر انسان است را از دعا کننده دور نموده و روح تواضع و فروتنی که خواسته شرع مقدس اسلام است را جایگزین آن میگرداند.دعا روزنه امید را در دلها باز نموده و برای انسان تکیه گاه بزرگی را در پیش آمدها و سختیها معرفی مینمایدو...

                                                    

سیف نقل میکند شنیدم از امام صادق(ع)می فرمود:بر شما باد به دعا نمودن،پس همانا شما به خدا نزدیک نمیشوید به چیزی مانند دعا،و هیچ حاجت کوچک را برای کوچک بودنش ترک نکنید،زیرا خدائی که نعمت کوچک را میدهد،همان صاحب نعمتها بزرگ است.

                                                    

امام صادق (ع) میفرمایند:همانا خداوند اراده و خواسته بنده را در دعا میداند،لیکن دوست دارد بنده حوائج خود را پیش خداوند ببرد.یعنی خداوند پیش از دعا آنچه که در دل دعا کننده است را میداند،اما دوست دارد بنده حاجات خود را از او خواسته و طلب کند.

                                                     

حضرت علی (ع) در وصیت خود به پسرش امام حسن (ع) فرمودند: بدان،خداوندی که خزینه های آسمان و زمین در دست او است به تو اجازه دعا نمودن داده است و اجابت و قبولی دعا را ضامن شده و تو را امر فرموده از او سوال کنی تا عطا نماید و طلب رحمت کنی و تو را مشمول رحمت قرار دهد ...وقتی که او را ندا کنی ندایت را میشنود،وقتی که مناجات نمایی،میداند،پس حاجات خود را در پیشگاه او قرار میدهی و شکایت خود را نزد او میبری و کشف هم و غم و خود را از او میخواهی و در کارهایت از او کمک میطلبی و چیزهایی از خزینه رحمتش میخواهی که غیر او قادر به انجامش نیست.

                                                     

امام باقر (ع) از پدران خود از امیرالمومنین (ع) نقل میفرماید:خداوند چهار چیز را در چهار چیز دیگر پنهان نموده است .

1-رضای خود را در میان طاعات و عبادات پنهان نموده است،پس هیچیک از طاعات را کوچک نشمارید چه بسا رضای خداوند در آن بود.(که تو کوچک شمردی) در حالی که ندانستی .

2-خداوند غضب خود را در میان گناهان پنهان کرد.پس هیچ یک از گناهان را کوچک مشمار ،شاید غضب خداوند در آن گناه بود،و تو ندانستی.

3-اجابت خود را در میان دعاها پنهان نمود.هیچ یک از دعاها را کوچک مشمار چه بسا اجابت در آن بود.(که تو کوچک شمردی)و تو نمیدانستی.

4-خداوند دوست خود را در میان بندگان پنهان داشته ، هیچ بنده ای از بندگان خدارا کوچک مشمار چه بسا دوست خداوند بود و تو نمیدانستی.

 التماس دعا ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم
 

بگذار حال که باز گشته ام و تو را با قشنگترین احساسها یافته ام قدری برایت بنویسم. بگذار حالا که دست در دست تو دارم به آرزوهایم سلام کنم. بگذار در حالیکه یاد و خاطر نازنینت کنج قلبم را گرفته بر کتابت بوسه نهم. 

 بگذار بنویسم . بنویسم و بنویسم. . . آنقدر مینویسم تا حکایت نوشته هایم را بنویسند. ..

بگذار بنویسم.

بگذار من هم دستانم را بیشتر به درگاهت نیازمند کنم.

بگذار آرام صدایت کنم.

 نفسهایم را برای تکرار نامت در سینه حبس میکنم. برای ذکر نام نازنینت وجودم به تکاپو می افتد. واز عمق قلبم قلبی که در دستانت جای گرفته زمزمه میکنم ...

خدایا ....

خدایا هر گاه دیو بزرگ شکست ، در برابر چشمانم با خنده هایش وجودم را در هم میشکست کسی جز تو به یادم نبود. ...

خدایا هر گاه بر چاه عمیق نا امیدی می افتادم طنابی جز طناب یاریت مددکارم نبود.

خدایا ، ای نازنین ! چگونه است سزای اویی که دوستش بداری و بی آنکه لطفت را بشناسد گله مندت باشد؟

خدایا؟ چگونه میتوان توصیف کرد زیبایی نوازشت را بر سرنوشت آن بیچاره ؟

خدایا؟ چگونه میتوان الهی العفو گفت برای گناهان یک مسافری غریب؟

خدایا؟ مسافری که کوله بارش تهی است ! چگونه میتوان باز شمرد آن کرامتی که عطایش کرده ای تا لحظه ای چشم از آن نگیرد و آنها را چون توشه جاویدی در کوله بار قلبش جای دهد؟

خدایا؟ مسافر غریبت در ماهی غریب  آرام صدایت میزند ..

گوش به غصه هایش  و گوش به شادمانی هایش دار که همین برایش زیباست.

در آخرین لحظه نیز بگذار خودش اقرار کند و فریاد برکشد که خدایا :

 

تنها تو را دارم،  و تنها امیدم تویی تنهایم نگذار! 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم
 

 

   برام دعا کنین به دعای تک تکتون خیلی خیلی احتیاج دارم . 

                                همین !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...! 
خوش اومدی همراه خوبم

   

             

                                       

 

باور کن . بیا و در خلوت خودت بیندیش ایمان بیاور که روح مهربان خدا با لطف قشنگتری در تو دمیده. صدای خسته تو به گوش اویی رسیده که بیشترین لحظات زندگیت را صرف فلسفه وجودی اش نموده ای و همیشه افکار کوچکت را در پی او سرگردان و حیران ساخته ای .این تویی که همواره میگویی نیمی ا ز مشکلاتت با نیم نگاه او حل شده پس نباید غصه نیم دیگر موانع را بخوری. دلت پر از نور ایمان گشته و چشمانت در انتظار مولودیست که زیباترین خلق جهان است . لبهایت در آستان خدایی در التماس همصحبتیست که یکه و تنهاست و تنهاترین یاور تنهایی توست . به کدامین علت به خودت میخندی و به احساسی که با تمامی وجود تقدیمش کرده ای طعنه میزنی . فراموش نکن تو بار دیگر به دنیا آمده ای تنها تفاوتت در قدرت بیانیست که هیچ طفلی هنگام به دنیا آمدن آن را ندارد . تو با خواهش و تمنا آفریده شده ای اما دیگر طفلان هیچ درخواستی از خدا برای ورود به دنیا نداشتند . تو. آری تویی که میگویی از خدا فقط یک گلبرگ گلی خواستی و خدا به تو گلستانی داد بر بلندای آسمان در اتاق کوچک و پر از نوری که جایگاه خضری بود که عمری در فراغ یارش سوخت و نهایت به دیدارش شتافت. تو همانی هستی که شبی دلت را شکسته و زخم خورده  یافتی و آن لحظه ای که با چشمان اشک آلودت سر بر آستین شب گذاشتی بی انصافی محض است که از یاد ببری که با صدای اَشهَدُ اَنٌَ مُحَمدٍ رَسولُ الله  چشمان محزونت را از عالم موقت گشودی .آری تو نباید اینها را دست نسیم فراموشی بسپاری . به یاد بیاور و صادقانه بیندیش در کدامین خانه گناه به سویت باز بود؟ در کدامین روز در برابر گناهانت بی مانع بودی . تو خوب به یاد داری وخوب میاندیشی آن لحظه ای که چشمانت شاهد آیاتی بودند که پیروزی معنوی را که با دستانی تهی به دنبالش بودی ارزانی زندگانیت کرد که تا اینک این زندگی را یک تنفس بی روح می پنداشتی . تو احساس شده ای تو شنیده شده ای آری تو حتی صدایت را  در یک شب به گوش عزیزان و بزرگوارانی رسانده ای که خودت میدانی چند صباحی بعد میهمان بارگاهشان  خواهی بود. اگر بر دری قدیمی و آهنی زنگ زده واژگان جمله ای در برابرت به تو میخندیدند که دیر آمده ای نباید به بیچارگی خودت ضجه بزنی . بیندیش که با چه امیدی با چه شوقی به در آن خانه رفته بودی؟ خودت بیندیش با کدامین عشق؟ با کدامین شور و امید؟ داشنی؟ اما باز هم تنها نماندی و در آن شب عزیز سه در به رویت گشوده شد. قدرش را بدان و و فقط سعادت سپاسگذاری را از درگاهش خواستار شو. .....

شانزده مرداد امسال نیز نوزدهمین صفحه از دفتر زندگیم ورق میخورد و خوشحالی نا وصفی دارم از اینکه ، اولین روز از آغاز نوزدهمین تابستان زندگیم با طلوع قدوم مهربان امیر مومنان  مصادف گشته . ای خدای عزیز به خاطر همه چیز از تو ممنونم و پیشاپیش طلوع نازنین نخستین مهر فروزان سپهر امامت و ولایت  را به درگاه مهربانت و به محضر شریف آقا امام زمان(عج الله)  تبریک میگویم و اگر سعادتی نصیبم شود و مولایم یادی از ما کند از زبان کودکان مظلوم لبنان و فلسطین زبان به گله و شکایت می گشایم و از جانب آن بی پناهان التماسش میکنم که به انتظار ما و آنان خاتمه دهد....

ا ٌ ین هادمُ اَبنیة ِ الشِرک ِ وَ الِنفاق...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

                            

 

راه زیادی آمدم خیلی زیاد و حال رسیده ام به آبادی به آبادی که پر از صدای پر کشیدنهاست آبادی که صدای پای رودش طنین خوش ستودن است همان دیاری که هوای مه آلودش یادگاری از دل تنگیست که میخواهد بگوید اما نمیداند به کدامین زبان با کدامین واژه ها مهربانیها و عطوفت را باز گوکند.از منیتش خسته شده و دیگر هدفی برای بودن در دیار تکراری ها ندارد هنوز چیزی به دستش نیست کوله باری تهی از اشیای مادی و دلی تنگ و سرد و تاریک به کجا خواهد رفت؟ نمیداند! درون قلبش لبخندی بی رنگ اما زیبا نهفته و پرتو سبز رنگی که منشا لطفی بیکران است وجودش را گرما بخشیده صدایی آرام و مهربان در گوشش ندای دوستی میخواند . رها نمیشود چرا که عشق به خوبی و عشق به  فرمانبرداری قشنگ درونش جان گرفته و خیال بازگشت ندارد.در شروع است شروعی تازه شروعی به رنگ یکی بودن و شروعی با دستانی بزرگ زیر سایه ای مملو از همراهی و همدردی .شروعی که میان قلب کوچکش غبطه های توانستن و نبودن را به یادگار دارد.امیدی برای آرزوهایی که هنوز برای چیدن زود و کوچکند و تا رسیدن فاصله ای ندارند.او دریافته ، او دیده ، او شنیده و او حس کرده بارها هم دیده و بارها حس کرده بود ولیکن اینبار غنچه های نشکفته غبطه چینی عمر گذشته اش را در هم شکسته و راهی جز دست دوستی ندارد. برای دوستی باید به شهر دوست سفر کرد.تا حقیقت را حس کرد. راهش دور نیست همین نزدیکی ها پشت همین آبادی با دری همیشه گشوده .او میرود اما نمیداند به چه راهی برود تا باز نماند که دوباره بشکنند چینی تلخ وجودش را . برایش دعا کنید.......

                                

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم
                                                                                 

                  فاطمه صفای زندگیست

                    « روز مادر مبارک »

 پيامي از خدا

آن گاه که من آسمان و زمين را آفريدم به آن ها گفتم وجود داشته باشند و وقتي مرد را آفريدم به او شکل دادم و زندگي را در او دميدم .
اما من تو را زن آفريدم .
" من نفس زندگي را به تو که حساس و لطيفي دميدم ." من مرد را در خواب عميقي فرو بردم و توانستم تو (زن) را با صبر و حوصله و دقت به وجود آورم .
مرد در خواب بود . آن زمان که تو را خلق مي کردم . من تو را از يک استخوان به وجود آوردم . دنده هاي قوي و حساسي را انتخاب کردم که از قلب و ريه اش محافظت مي کند و او را براي انجام آنچه مي خواهد حمايت مي کند . من تو را به طور کامل خلق کردم .
چشمانت را .... آن ها را تغييري نده . لب هاي تو .... چقدر دوست داشتني است هنگامي که در نيايش و دعا از هم جدا مي شوند .
دستانت.... بسيار آرام بخش است براي نوازش و کمک به ديگران ، آري من دستانت را لمس کردم و قلبت را محافظت کردم . از همه آن هايي که زندگي مي کنند و نفس مي کشند ؛ تو بيشتر شبيه مني . اين تنها دليلي است که من تو را اشرف مخلوقات ساخته ام .
تو مي بيني ، تو زن .... در من زندگي مي کني.
آدم در خنکاي روز با من راه مي رفت و هنوز تنها بود . او نمي توانست مرا ببيند يا لمس کند ، تنها حس مي کرد ، ولي عشق را نمي دانست . به اين دليل هر آن چيزي که مي خواستم که آدم با من احساس و تجربه کند در تو به وجود آوردم . تقدس من ، شگفتي ام ، خلوصم ، عشقم ، حمايت و حفاظتم را . تو خاصي چون پرتو مني . مرد تصوير مرا نشان مي دهد و زن احساسات مرا . با هم شما تماميت خداوند را نشان مي دهيد . پس مرد با زن به خوبي رفتار مي کند . دوستش دارد و به او احترام مي گذارد ؛ زيرا که زن لطيف و حساس است .
در صدمه زدن به زن تو به من آسيب مي رساني و آن چه نسبت به او انجام مي دهي در حق من انجام داده اي با تحقير و شکستن او ، تنها به قلب خود آسيب مي رساني .
تو اي زن ! قدرت احساسي را که من به تو داده ام با فروتني و تواضع نثار کن .
خلق را آگاه کن که مظهر شگفتي و آرامشي و با عشق خود ، آنگاه که به تماميت رسيده اي مرد را حافظت کن .

                          

مادر عزیز

ای اسوه ایثار و گذشت ! ای صبور نمونه! کاش دنیا آنقدر بزرگ بود تا همه را به پای چشمان خسته و مهربانت میریختم اما چه کنم که دنیا با تمام وسعتش  نیز در برابر خنده زیبای لبانت ذره ای بیش نیست اما ای مهربان از خدای عزیز مثل همیشه  سپاسگزار و ممنونم که بهشت خود را به پایت ریخته و خوشا به حالت که چنین روزی که مصادف با طلوع نورانی مادر نمونه عالم و ورود قدمهای کوچکش به خانه با صفای پیامبر است به نام تو گذارده شده  مقامت والا و ستودنیست. این روز عزیز را به حضور گرم تو و محضر شریف  آقا امام زمان تبریک میگویم  و از او میخواهم تا به شادی دل پیامبر دل نازنینت را شاد کند

مادر نازنینم روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

فقط خودت و تنها خدای خودت   ....

                                               

 

اعتقاد به همه ارکان زندگی و داشتن لذت از شب و روز گرو داشتن احساس نیک به خود است تا خودت کامل نباشی زندگی کاملی نخواهی داشت و از تنها راهی که میتوانی خودت را کامل کنی این است که خودت را دوست بداری و در رفع خطاهایت بکوشی و در یک کلام به خودت ارزش قائل شوی و خودت را مهم بشماری

اگر به خودت ارزش قائل باشی و خودت و تنها خدای خودت را دوست بداری خواهی توانست به تمامی انسانها و به تمامی احساسات نیز ارزش قائل شوی به انها عشق بورزی

این را بدان تو آفریده شده ای تا آزاد باشی و آزاد و رها زندگی کنی و تابع هیچ انسانی هم نباشی.

 از تو به خاطر اعمالت بازخواست خواهد شد و از دیگری نیز به سبب اعمال خودش

پس چه بهتر که برای سرافرازی خودت و برای رضای خدای خودت  زندگی کنی

این را بدان تو آفریده اویی و او عاشق توست و بیشتر از هرکس تو را دوست دارد لحظه به لحظه با توست و هرگز تنهایت نمیگذارد پس به جای امید به دستان دیگری چشم به رحمت نامنتهای او بدار و  بس مثلا 

 

طوری رفتار کن که نیازمند کسی نباشی

اما با خدا طوری باش  که همیشه و در بدترین شرایط نیازمندش باشی .

از کسی طلب بخشش نکن

چرا که هیچ بخششی به زیبایی بخشش پروردگارت دائمی و دوست داشتنی نمیتواند باشد.

از کسی طلب یاری نکن

هیچکس جز خدا لیاقت یاری گرفتن را ندارد و تو توانا و نیرومند تر از آنی هستی که بخواهی از انسانی از هم جنس خودت کمک بگیری و چیزی در آفرینش تو کم گذاشته نشده .

با همه مانند خودش رفتار کن

در احادیث آمده : خوشا به سعادت کسانی که با هر کس چون خود او رفتار میکند ..

اگر به تو خوبی کردند در برابرشان خوبی کن و اگر بدی و سختی دیدی ببخش و سکوت کن .اما همیشه و در هر شرایط ممنون و شکر گذار خدا باش .....

 

کارهایی که بایدانجامشان بدهی زیادند خیلی زیاد  فقط این نکته را ازطرف یک دوست کوچک به خاطر داشته باش :

رفتاری را برای آدمیان انتخاب کن که نتوانی آن را برای معبودت انجام دهی و در مقابل در برابر پروردگارت آنی باش که نتوانی برای مردم باشی ...

                                                       دوست تو :مسافر شهر رویاها..!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم
            

                                                            

یا فاطمة الزُهرا یا بنت محمد یا قرة عین الرسول یا سیّدتنا و مولاتنا انا توجّهنا واستشفعنا و توسّلنا بک الی الله و قدّمناک بین یَدی حاجاتنا یا وَجیهة عندالله اشفعی لنا عندالله

اینروزها قدسیان حرمت هلهله کنان، خاک مدینه را توتیای دیدگانشان می کنند وبر قدم هایی که عطر یاس های بهشت می دهند بوسه ی عشق می زنند و اینگونه کوثر امید و شفاعت، زینت بخش عالمیان می گردد. امید آنکه ما نیز از جمله شفاعت یافتگان بانوی مهر و ماه فاطمه ی اطهر(س) باشیم.

 

اما خدایا من انسانی از جنس خاک انسانی از زمین  در این روزهای اندوه مادر دو عالم میخواهم به خاطر همه گناهها و به خاطر همه بدیهایی که در حق مهربان تو و بندگانت کرده ام طلب بخشش نمایم . آری میخواهم در این صفحه دیجیتالی اندکی با تو خدای آسمانیم که لطف بیکرانت از آن زمینیهاست قدری سخن بگویم و آنقدر التماست کنم تا به حق صاحب این روزها شفاعتمان بکنی و من و همه را در راه مقدس و نازنینت بیشتر حمایت نمایی

دوستان عزیزم  شما هم آرام زیر لب زمزمه کنید تا دعای کوتاهی داشته باشیم در این روزهایی که مهدی فاطمه هم سوگوار است ....

در این روزهای پر از غم شهادت فاطمه فقط میخواهم طلب آمرزش کنم از خدایی که جز او خدایی نیست اوست زنده و پاینده ابدی اوست بخشنده مهربان اوست صاحب جلال و بزرگواری

                                       

بار خدایا: هیچ گناهی بر من مگذار جز آنکه عفو کنی

هیچ غصه ای بر دلم نگذار جز آنکه بدل نشاط کنی

هیچ مرضی جز آنکه شفا عطا کنی و

هیچ عیبی جز آنکه بپوشانی

خدایا هر حاجتی را که رضای تو و صلاح من است همه را براورده گردان

رزقی که بر من عطا میکنی وسیع فرما و راه طلب آن را آسان کن

ای خدای مهربان مرا در طلب چیزی که بر من روزی مقدر نفرموده بمشقت نینداز   

 که تو از رنج و عذاب من بی نیازی و من محتاج به رحمت نامنتهای توام

درخواست میکنم که توبه ام بپذیری توبه این بنده ذلیل پست گدای پریشان روزگار بیچاره زمین گیر پناه آورنده به تو که از خود دارای هیچ نفع و ضرری نیست و مرگ و زندگی و حشر و نشرش هیچ به اختیار او نیست.

خدایا به تو پناه میبرم

از نفسی که از دنیا سیری ندارد

از قلبی که خاشع نباشد

از علمی که نفع نبخشد

از نمازی که بالا نرود

از دعایی که به اجابت نرسد

ای خدا غم و اندوه دوری آن بزرگوار را به ظهورش از قلوب این امت برطرف گردان و برای آرامش دلهای ما به ظهورش تعجیل فرما که مخالفان بعید دانند و ما فرج و ظهورش را نزدیک میدانیم ... 

                                                                               تعقیبات / دعای عهد

 

از تو آمرزش می طلبم و بسوی تو از گناه باز میگردم

 

                                                                                            التماس دعا ..

                                                                                     مسافر شهر رویاها...!

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

                       

 

شادی را به روح و روانمان هدیه کنیم و اگر روانی شاد داریم آنرا شادتر کنیم

 

ما انسانها معمولا غمگینی ، دل مردگی ، افسردگی و کسالت روحی را در زندگی خویش تجربه می کنیم.حالات روحی انسانها همانند فصل های سال دارای تحولات گوناگون است.گاه روح ما بهاری و گاهی در خزان خستگی و کسالت روحی قرار داریم.

حال ها همچون فصول سالهاست               دم به دم در جان ما احوالهاست

اما کسانی نیز هستند که با وجود مشکلات و موانع فراواندر کنار ما و در اجتماع ما زندگی می کنند.ولی جانشان "همیشه بهار" است ، چرا که نور ایمان و یقین وجود آنها را فرا گرفته و در پرتو بی کران عنایت الهی غرق در نشاط روحی و معنوی هستند. بیایید و این شادی و نشاط را به روح و روانمان هدیه کنیم تا شاید با روانی بهتر زندگی را زیبا معنا کنیم.

 

اول: یاد خداوند ، آرامبخش دل ها و جانهاست ."الا بذکرالله تطمئن القلوب" بویژه توجه به نماز که بالاترین ذکر و یاد خداست ، میتواند دلهای ما را بهاری نموده وآرامش روح ایجاد نماید.

دوم: به فیض خداوندی امداد الهی و عنایت های پروردگار در همه لحظه ها امیدوار باشیم چرا که خداوند نسبت به بندگان خود رحیم است و قادر به رفع مشکل آنهاست.

سوم: تلاوت مستمر آیات قرآن و انس با این کتاب معرفت همراه با تدبر میتواند روح ما را در دریای پر تلاطم زندگی آرام نماید.

چهارم: از بیکاری و بی برنامگی اجتناب کنیم و همه اوقات خود را به صورت منطقی پر کنیم. در این صورت با تفکرات منفی که معمولا در زمان بیکاری  به انسان هجوم می آورد ، مقابله جدی نموده ایم.

پنجم: ورزش را جزء ضروری ترین فعالیتهای روانه خود بدانیم.

ششم: اجتناب از تنهایی . سعی کنیم به جز مواقعی که ضرورت دارد در تنهایی قرار نگیریم.

هفتم: به جنبه های مثبت خود فکر کنیم و در ذهن یا روی کاغذ آنها را فهرست نمائیم.

هشتم: به جای توجه به کمبودها و عیب ها و ناکامی ها به موفقیت ها و امکاناتی که در زندگی ار آن بهره مند می شویم ، فکر کنیم. سعی کنیم همیشه به بخش پر لیوان توجه کیم و غم آن نیمه خالی را نخوریم.

نهم: با افراد شاداب ، فعال ، اجتماعی و متدین و در عین حال مثبت نگر نشست و برخاست کنیم و از افرادی که وقتی با آنان رو به رو می شویم ،همواره از زندگی شکایت می کنند فاصله بگیریم.

دهم: ظرفیت وجودی خود را بالا ببریم.چرا که کم ظرفیتی نشانه داشتن روحی کوچک است و روح کوچک در برخورد با مشکلات به شدت دچار آسیب خواهد شد. پس با صعه وجودی و ظرفیت روحی می توان حوادث سخت را در خود هضم نمود و آرامش دریاکونه در روح پدید آورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم

آقای سنگتراش عزیز اینبار تو جاده خورده به پستمون واستون تعریف میکنم تا هممون یه درس دیگه بگیریم و سعی کنیم هیچ وقت مثل سنگتراش نباشیم:

 

 روزی ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است !

 

به قول یکی از دوستای خوبم که به سلامتی عازم آکسفورد هستن و حیفم اومد سخنشون رو اینجا نیارم چون با موضوعم چندان بی ارتباط  هم نیست:

 

هستي تو را به اين گونه كه هستي مي‌خواهد،

از اين رو همين هستي كه هستي،

هستي اينگونه كه هستي به تو نياز دارد

وگرنه كس ديگري را به وجود مي‌آورد و نه تو را

بنابر این خودت باش.

 

                                                         دوست کوچک شما :مسافر شهر رویاها...

                                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مسافر شهر رویاها...!  | 
خوش اومدی همراه خوبم